|
|
... آن خطاط ؛ سه گونه خط نوشتی : - يکی او خواندی , لا غير ! - يکی را , هم او خواندی , هم غير ! - يکی , نه او خواندی , نه غير او ! آن خط سّــــوم , منــــــــم .......
|
|
|
|
||
|
|
هنوز ما را " اهليّت گفت " نيست ! کاشکی " اهليّت شنودن " بودی ! تمام - گفتن مي بايد و تمــــــــــام - شنودن ! بر دل ها , مُهر است , بر زبان ها مُهر است , و بر گوش ها , مُهر است ! |
|
|
هفتصد " مرد , مردانه " بوديم . هفت تاجيک بر ما افتادند ! ما سيلی بيشتر خورديم ؛ اما ايشان , رخت بيشتر بردند |
||
|
خلقی ديدم ! ترسان و گريزان ! پيش رفتم . مرا ترساندند , و بيم کردند که : - زنهار , اژدهايي ظاهر شده است که عالم را , يک لقمه مي کند ! هيج باک نداشتم . پيشتر رفتم . دری ديدم از آهن پهنا و درازاي آن , در صفت نگنجد فرو بسته ! براو قفل نهاده , پانصد من !! يکی گفت : دراينحاست , آن اژدهاي هفت سر ! زنهار , گرد اين در , مگرد ! مرا , غيرت , و حميّت , به جنبيد ! بزدم , و قفل را , درهم شکستم . درآمدم , کرمی ديدم !! زيرش نهادم , و فرو ماليدم , درزير پای , و به کشتم ! |
||
|
شمس تبريزی - ش 56 و 167 و 132 و 221 و 222 |
||